۱۷ مرداد ۱۳۹۱

1100 روز پیش

چیزی کمی بیشتر از 1100 روز پیش. تیرماه داغ تهران. آخرین روزهای حضورمان در کشور را میگذرانیم. خاطره های آن روزها تازه تر از آنی است که حتی فکرش را کنی. مامان و بابا آمده اند تهران تا ما را شاید برای همیشه بدرقه کنند. اینقدر همه کارها شلوغ و درهم و برهم است که فرصت یک ساعت کنارشان نشستن را پیدا نمیکنیم. قرار است ظهر بعد از ناهار همه با هم راهی فرودگاه شویم. بابا ناهار را کنار ماست، اما مامان که قرار بوده برای ناهار پیشمان باشد نتوانسته خودش را برساند. بغضی که از آن لحظه ها دارم حتی همین الان گلویم را گرفته و اشکم را در آورده است.
بالاخره زمان رفتن میرسد. از خیلی ها خداحافظی میکنیم. خیلی ها هم تا فرودگاه میایند. اولین خداحافظی کشدار و پر گریه درست دم در ورودی سالن فرودگاه. تمام میشود. حالا توی سالن ترانزیت نشسته ایم. هیچ تصوری از آنچه در انتظارمان است ندارم. یک عکس قشنگ از اوکلند را روی کامپیوترم گذاشته ام و نگاهش میکنم. بیشتر از آن که محو زیبائیش شوم دچار اضطراب میشوم. لپتاپ را میبندم. منتظر پرواز میشوم.
پرواز هواپیمائی جمهوری اسلامی به مقصد مالزی. بعد از یک شب وحشتناک داخل هواپیمای قراضه ای که درگیر طوفان های هوایی شده بود به مالزی میرسیم. چند ساعتی تا پرواز بعدی به اوکلند فرصت هست. اما خسته تر از آن هستیم که بخواهیم جایی برویم. بالاخره موقع پرواز اوکلند میشود. مسافرها یکی یکی وارد سالن ترانزیت میشوند. انگار همه برایم غریبه هستند. انگار کسی تمام رگهای بدنم را میکشد. همه تنم درد میکند. به سمت اوکلند پرواز میکنیم. ابرهای بسیار زیبای آسمان نیوزلند برای مدتی همه احساسات بد را دور میکنند.
ظهر شنبه پروازمان در اوکلند به زمین مینشیند. بعد از طی کارهای فرودگاهی از فرودگاه بیرون میاییم و یک تاکسی برای هتل میگیریم. شنبه بارانی اوکلند حس خوبی به هردومان میدهد. اوکلند بسیار شبیه هلسینکی به نظرم میاید. اما کمی که داخل شهر میشوی میبینی که بسیار سبز تر از تمام شهرهای اروپایی و آسیایی است. درست در اوج زمستان اوکلند اینجا رسیده ایم. اما سرمای شهر اذیت کننده نیست. اتاقمان در طبقه پنجم هتلی در مرکز شهر است. از شهر قشنگی که پیش رویمان میبینیم چیزی نمیدانیم. هنوز اینترنت نداریم و همه سؤال ها را باید فقط از مسئول هتل بپرسیم. پرس و جویی از قیمت اینترنت میکنم. به نظرم خیلی خیلی گران است. جایی را از شهر بلد نیستیم و شنبه و یکشنبه را کمی اطراف هتل قدم میزنیم. از تعطیلی مغازه ها و خلوت بودن شهر دلمان میگیرد. کسی نگفته بود که اینجا بر خلاف ایران آخر هفته تقریباً همه جا تعطیل است. هنوز نمیدانیم چطور رسیدنمان را به تهران خبر بدهیم. از سیم کارت اعتباری که توی فرودگاه خریده ایم sms میدهیم. جوابی نمی آید. نمیدانم sms ما نرسیده یا جواب آنها. باید منتظر بمانیم.
دوشنبه صبح کارم را شروع میکنم. اولین کاری که میکنم به دوستان و خانواده ایمیل میزنم و وضعیت خودمان را کامل شرح میدهم. خیالم کمی راحت تر میشود. اما حالا خیلی چیزهای دیگر هست که هنوز نمیدانم. از هر کسی توی شرکت چیزی میپرسم. عصرها که از شرکت برمیگردم و آخر هفته ها دنبال خانه برای اجاره میگردیم. نمیدانیم کدام منطقه ها برای زندگی مناسب تر هستند. اصلاً نمیدانیم چطوری باید دنبال خانه اجاره ای بگردیم. باید از بنگاه ها سؤال کنیم؟ کدام بنگاه ها بهتر هستند؟ باید به تابلوهای اجاره توی خیابان ها نگاه کنیم؟ مگر چقدر می شود توی خیابان دنبال خانه اجاره ای پرسه زد؟ اصلاً چطور میشود خانه اجاره کرد؟ پول پیش چه میشود؟
خانه خوبی اجاره میکنیم. اما مبله نیست. باید وسیله بخریم. از کجا بخریم؟ چطوری بخریم؟ چطوری تا خانه حمل کنیم؟ اصلاً چه چیزهایی احتیاج داریم؟ تلفن چطور بگیریم؟ اینترنت چکار کنیم؟ برق چطور؟ آب چطور؟ این سؤال های لعنتی تمام شدنی نیستند. اما کم کم داریم جوابشان را پیدا میکنیم.
و در کل مراحلی که طی میکنیم تعجبمان روز به روز بیشتر میشود که از این حدوداً 10000 ایرانی که فقط توی اوکلند زندگی میکنند یک نفر حتی به فکر نیفتاده که چنین اطلاعاتی را در اختبار تازه واردین قرار دهد؟ حتی یک وبلاگ ایرانی که از نیوزیلند به روز شود وجود ندارد!! حتی جایی که بشود سؤال ها را پرسید پیدا نمیکنیم. تصمیم میگیریم ما مثل آن 10000 نفر قبلی نباشیم. ساده ترین و شاید تنها کاری که از دستمان بر میاید این که وبلاگی درست کنیم که این اطلاعات را در آن به اشتراک بگذاریم.

5 comments:

babak agha گفت...

سلام سپیده خانم،
تبریک میگم وبلاگ جدیدتون رو. :)
موفق باشید.

ناشناس گفت...

ممنون که دلسوزانه تجربیاتت را در اختیار هموطنانت قرار می دهی.
یک چیزی راجع به نیوزیلند فکر منو مشغول کرده و اون راج به لایه ازن و زلزله خیز بودن اونجاست.
ممکنه لطفا کمی در این باره توضیح بدی

Koru گفت...

dar in mored neveshtam :) hatman post haye dige weblog ro bekhunin
sepideh

bab گفت...

بعد از 1300 یا 1400 روز من قدر مینهم تصمیم شما را و اینکه چقدر نوشته هاتون دلگرمی میده به ما

ناشناس گفت...

ممنون كه تجربياتتون را در اختيار هم وطن ها تون قرار ميدهيد ، اين كار شما خيلي از استرس و سر در گمي ما ها كم ميكند
واقعا ممنون